بوی سکــوت
برسرما
بر سر ماسايه ي آن سرو روا نيست دگر
برتن عريان ما جامه ي مهر وصفا نيست دگر
حرف شيرين و دل انگيز و وفاداري كجاست
آن دلارام خوش الحان وغزل پرور ما نيست دگر
رفت از كوي دل و ما همچنان غم داريم
در جان بي رونق ما ، تاو جفا نيست دگر
بده ساقي مي و ديوانه كن اين عقل وهوش
چون طبيب دل ما مُرد و دوا نيست دگر
مُطربان خاموش گشتند همه جا بوي سكوت
اثراز طبل و دف و تار و نوا نيست دگر
چون برق و باد طي شد عمر گرانت عارف
هم بسوز و هم بساز خبر از يار وفانيست دگر
* * *
عارف آل ناصری
برسرما
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان ۱۳۸۶ ساعت 15:25 توسط عارف
|