نفسم به شمارش افتاد
در خیابانی که تندیس برگ را
به آغوش می میرد .
دارم به جابه جایی خودم فکـر می کنم
مثل کودکیم
گرگم به هوای هیچ
به زوزه می نشستم
و لالائیم لابه لای پلک ، تکیه می دهد
دست در جیب
در راهـروی حنجره
کسی مـرا می پاید
و دارد به تبار گونه های خیس ، حلاجیم می کند
بین دو لبهای کبودش شناورم
دست میزنم
و پایی که می چرخد به هوا
کنار نعش وا رفته ام
چاله می شود این همه حرف
این همه روح
و این سطر ...
به کدامین دوزخ پُست باید ؟
( عارف )
|
+| نوشته شده توسط
عارف در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386
|