در این دوران
شکم خالی
به روز دهم خرداد
به یک دلدار دل بستم
ز یارانم چو دیوانه بگسستم
شد روز جدایی بی خبر آغاز
به سر آمد طاقت این حال من باز
ندارم طاقت دیــدار معـشـوق
که بودش هر شبی دیدار معشوق
جدا گشتم من از آن و از این
به زندانی برف آن یار دیرین
با سرعریان گذری درشهر می کرد
هم اکنون در این منزل چادر به سر کرد
با من ازدرد خود می گفت گاهی
که در سینه فرو می برد آهی
تو نمی دانی چه آمد بر سر من
چه مُهری خورده بر پیشانی من
چو من اینجا شکم خالی ترینم
درمیان خوب رویان بد ترینم
توغافل ازمن و این شهــروندان
چو یک نعشی شده این روح بی جان
شکم خالی ترین این باک ماشین
شده در حسرت یک لیتر بنزین
( عارف )
|
+| نوشته شده توسط
عارف در سه شنبه پانزدهم آبان 1386
|